به شقایق سوگند من به این معجزه ایمان دارم که تو بر خواهی گشت...
بی تو
ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...
تا بداني "بي تو" چه مي کشم
کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را ميرساند که اميد و آرزوهايم بي تو
آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:49 توسط سارا
|
نميدونم چي از خودم بگم به قولي گرفتار عذابي بزرگم....با اين حال ميخندم ومينويسم ...ميخندم كه دردمو كسي نفهمه ....... مينويسم كه با نوشته هام به همه بگم آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست اين رنگ بميريم.....مينويسم همش هم از خوبي مينويسم از شادي مينويسم........
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار ای که منع گریه بی اختیارم می کنی همیشه حرفهایی برای نگفتن وجود داردو سرمایه هر کس به حرفهای هست که برای نگفتن دارد..........